برای آن کسی که نبودنش قلبم را خرد کرد

برای آنکه دوستش دارم و نمیداند،چه بگویم؟

 

 

تولد من غمگین ترین روز دنیاست زیرا برای اولین بار بودنت را با انسانیتم حس کردم....چه قد سخت میگذرد لحظه های تلخی که با شکلاتهایم حرف میزنم و فقط صدای باز کردن کادوهای تو را میشنوم آری تنهاییم را جشن میگرم این است تولد این روزهای من ..۰9 مرداد زیر درخت دلگیر خونه... زیر خاطرات مچاله شده زیر دره فاصله ها... كاش رنگ اين آسمان بالاي كاجها هم رنگ چشمانت را داشت تا هيچگاه از نبودت دلگير نميشدم.... مجبورم تنها شوم؛ مرا درک کن.

تولدم مبارک.

1393/05/09

امضاء: خط خطی


برچسب‌ها: تولد, غمگین, تنهایی, با هم ولی تنها
پنجشنبه نهم مرداد 1393| 11:58 قبل از ظهر |تو بگو...| |

 

 

 

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393| 8:22 بعد از ظهر |تو بگو...| |

دل نوشته ای تقدیم به سهیل عزیزم:

 امروز چندمین روز و چندمین ساعت و چند صدمین ثانیه ای است که در ذهن خود رفتنت را مرور می کنم.

انگار که قصد ندارد آرام بگیرد ذهن پریشان و درگیر من، و انگار نمی خواهند رهایم کنند کاووس هایی که مدام رفتنت را به رخم می کشند... نمی دانم کی میخواهند بفهمند که دیگر تو رفته ای...

عشق و تو در دل من همانند آفتابی شد که یک روز  طلوع می کند و خیلی زود هم غروب... اما بدان که عشق تو در من هرگز غروب نخواهد کرد...

اما راستش را بخواهی خودت خیلی زود در زندگی ام افول کردی حتی زودتر از آن آفتابی که در طول روز گل های آفتابگردان دیوانه وار حرکتش را در آسمان نظاره می کنند و حاضر نیستند حتی لحظه ای روی خود را از آفتاب دلبندشان برگردانند تا زمانی که غروب کند...

شاید این روزها، من نیز به آن گل های آفتابگردانی شبیه شده ام و اینکه خورشید رؤیاهای من نیز چند روزیست افول کرده است و حال، یگانه هستی مزرعه ی آفتابگردانی شده است که هیچ نمی دانم چقدر او را دوست میدارند؟؟؟

تنها یک جمله می توانم به گل آفتابگردان بگویم:

قدر دان و مراقب خورشید من باش...

 


برچسب‌ها: سهیل, گل آفتابگردان, خورشید, غروب
پنجشنبه دوازدهم تیر 1393| 7:18 بعد از ظهر |تو بگو...| |

یک دل نوشته میزارم امیدوارم به نوع قافیه و جملات و عبارات ایراد نگیرید.

عادت دارم هر چی به زبون بیاد بنویسم، و زیاد به وزن داشتن یا نداشتن جملات کاری ندارم.

نقطه سر خط؛

به جوانیم، به قلبم، به خدای جسم و روحم، به سحر، به خنده ی گل، به شب و شتاب و مستی، به خدای عشق و هستی، به خدا اگر بگریم، به خدا اگر بمیرم، به خدا اگر بگویم، تویی آخرین ندایم، تویی آخرین بهارم، تویی آخرین خدایم...

بی تو آیا می توان ماند؟

بی تو آیا می توان زیست؟

بی تو بودن قصه ی تلخیست، بی تو گل در چشم من خارست...

آری، این سخنان، حرف هایی بود که تا دیروز از اعماق وجودم بر زبانم جاری می شد...

اما امروز بی تو می توان ماند، بی تو می توان زیست، بی تو هیچ قصه ای تلخ نیست، بی تو اصلا گلی در چشم من خار نیست...می دانی دیگر جای تو خالی نیست!!!

نمی دانم چگونه رفته ای که همه چیز را با خودت برده ای همه چیز را...

حتی آن همه مهر و عشق و بی قراری  ام را...

تو بگو، با من چه کرده ای که اینگونه شده ام ؟؟؟


برچسب‌ها: بی قراری, بی خوابی, جوانی, قلب, خداوند
پنجشنبه دوازدهم تیر 1393| 7:4 بعد از ظهر |تو بگو...| |

 

همه چی آرومه...

 

 

دوشنبه دوم تیر 1393| 11:39 قبل از ظهر |تو بگو...| |



مـــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــتـــــــــــــــــظـــــــــــــــــر آمـــــــــــــدنـــــــــــتــــــــــــــــــــ هـــــــــــــــســــــــــــتــــــــم بـــــــیــــــا و مــــــــــــــــرحـــــــــــــــــــــمــــــــــــــــم بــــــــــــاش


امیدوارم که برگردی...


برچسب‌ها: برگرشت
دوشنبه یکم اردیبهشت 1393| 11:8 قبل از ظهر |تو بگو...| |

پـــــــســــــت تـــــــــریـــــــن دروغ مــــــــــمــــــکن کـــــــــــــــه مــــــــیــــــــشـــــنـــــوم

مـــــــــــــــــــن ازدواج کـــــــــــــــردم

شنبه سی ام فروردین 1393| 4:51 بعد از ظهر |تو بگو...| |

اگــــــرمـیدانستند بــــا تــــو در رؤیـــــاهـــــایــــم تــــا کــجـــا رفــتــه ام

ســنـــگـــســـارم مـــیــکــردنـــــد

خواستن همیشه توانستن نیست

گاهی فقط داغ بزرگیست

که تا ابد در سینه ات می ماند

خودتان را در قلب هیچ آدمی نچپانید جا نمی شوید

چروک می شوید فقط...

روی قبرم بنویسید:

اولین باری نبود که مــــــــــــــــــــــــرد...

چه معادله ی نابرابری

وقتی که من برای دیدنت چشمهایم را می بندم

تو برای ندیدنم!!!

صدای سوت قطار

بعضی ها گوششان را می گیرند، بعضی ها قلبشان را...

بــــــبـــــــــوس مـــــــــرا...

بیخیال فـــــــــــرشـتـــــه های روی شانه هایمان

آنــــــــــــهـــــــــا حـــــــــســـــــــودنــــــد

مـــــــــن دیــــــگـــــــه احــــــــســــــــاســی نـــــــــدارم

کـــــــه تـــــــو بـــــــخـــــــوای جـــــــــریــــــــحـــــه دارش کــــنی

همین چند خط دلیلی بودن برای بودنم

فروردین ماه

شبی تاریک و عجیب ...

إمضاء: خط خطی


برچسب‌ها: متفرقه
دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393| 0:31 قبل از ظهر |تو بگو...| |

دارم از تــو حــرف می زنــم

امــــا روحــت هم از نوشــــته هــایم خبــر نــدارد

ایــــرادی نــــدارد یــاد تــو

به نوشتــــه هــایم رنــگ می دهــد

شــایــد دیگــری بخــــواند و آرام گیــــرد ذهــــن پریشــــانش


گـــــاهــــی
دلم بــرای زمــــانی
کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود

من یاد تو را تا کردم و لای آن کتاب حافظ روی طاقچه


که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم …


آری خوب می دانم که دیگر نیستی


ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟!


http://s5.picofile.com/file/8114449068/18533177509296301421.gif

همین چند خط دلیل حیات...

اواسط فروردین ماه

نیمه  شبی تاریک

إمضاء: خط خطی




برچسب‌ها: فروردین ماه, شعر بی ربط, قافیه
چهارشنبه بیستم فروردین 1393| 1:50 قبل از ظهر |تو بگو...| |

سلام

امروز 1393/1/12 است، یعنی 12 روز از بهار 93 گذشته

گردش روزگار در حال چرخیدن و عمر ما هم در حال سپری شدن.

ما که نفهمیدیم سر زنده بودن که میگن یعنی چی؟

هر وقت اومدیم دیدی جدید نسبت به زندگی و اطراف داشته باشیم بی فایده...

چون همه چیز همونی هست که باید باشه.

ولی انگار من اونی نیستم که باید باشم

اینم حکایتیه...

حالا نمیدونم من باید خودم و دیدم رو تغییر بدم یا اینکه بمونم و

ببینم کی روزگار یا شرایط تغییر می کنند

بگذریم

راستی یادم رفت سال نو رو بهتون تبریک بگم،

ســـــــــــــــــال نـــــــــــــو مـــــبـــارکــــــــ

پیریه دیگه، پس لطفا به من خرده نگیرید

همون که میگه ما ز ظاهر جوانیم و ز دل پیر شدیم

امیدوارم اون بنده خدا هم سال خوبی داشته باشه

اونی که به نبود من حسابی عادت کرده

و مطمئنم حالشم خیلی خوبه،خیلی بهتر از من

خدا رو شکر...

امیدوارم در سال جدید من و همه شرایط هم تغییر کنیم

حسابی به تغییر اساسی نیاز دارم

الان کسانی به عنوان دوست اطرافم هستن که نبودنشان بهتر است

امیدوارم کسانی را داشته باشم که ارزش داشته باشند

بازم مثل همیشه، همین چند خط کافی بود تا بگم کماکان نفسی هست

دوازده فروردین ماه

یک روز بهاری و آفتابی

إمضاء: خط خطی



برچسب‌ها: سال نو مبارک, بهار93
سه شنبه دوازدهم فروردین 1393| 2:2 بعد از ظهر |تو بگو...| |

امروز هم مثل بقیه روزها...

همه چی تکراریست

راستی چند روزی میشه که بخیه عمل رو هم باز کردم

به لطف عمل چند روزی هست که خوب نمیتونم سر پا بمونم

میگن خوب میشم

ولی به حال من فرقی نداره!!! 

خلاصه زندگی در حال گذاره

راستی چند روز دیگه عیده

همین چند خط برای امروز کافی بود تا مثل گذشته دلیلی باشن برای زنده بودنم

اواخر اسفند ماه

یک روز ابری و دلگیر

‌‌‌إمضاء: خط خطی


برچسب‌ها: سال نو, بخیه, عمل, هوای ابری
شنبه بیست و چهارم اسفند 1392| 11:18 قبل از ظهر |تو بگو...| |

امروز 5مین روز بعد از عمل است

آخ که چقد درد داره این عمل، میگن از درد زایمان بدتره

البت من که زایمان رو تجربه نکردم و نخواهم کرد

ولی عجب دردی داره آپاندیس و یا شاید زایمان...

مشغول جمع بندی وسایل خونه جهت اساس کشی

البت من نه؛ حضراااات

همین چند خط کافی بود تا بگم، کماکان نفسی هست...

در بستر بیماری

یک شب سرد

إمضاء: خط خطی




برچسب‌ها: آپاندیس2
یکشنبه یازدهم اسفند 1392| 7:16 بعد از ظهر |تو بگو...| |

سلام

امروز سومین روزیست که آپاندیسم رو عمل کردم

حالمم اصلا خوب نیست

دردم زیاده،

در بستر بیماری
یک روز تلخ دیگر
إمضاء: خط خطی
جمعه نهم اسفند 1392| 10:42 قبل از ظهر |تو بگو...| |

امشبم تلخم

تلخ تر از همیشه...

روز به روز تلخ تر

نوشته هام قافیه نداره

یعنی خودم نمیخوام قافیه دارش کنم

مگه دلتنگی هام قافیه دارن؟؟؟

دل تنگی، دلتنگیه قافیه نمی خواد


واقعا نمیدونم اسمش عشق بود یا حماقت...

باز همان فکرهای همیشگی، باز هم غصه های همیشگی

ولی غصه هم دیگه اون مزه ی همیشگی رو نداره


خیلی تلخه حتی غصه خوردن هم برات عادت بشه

درست مثل این روزای من

زندگی تکرار مکررات است و دیگر هیچ


از ابتدای نوشتن هم گفتم حرفام و نوشته هام قافیه نداره

پس به حرفام ایراد نگیر

مینویسم چون عبارات در ذهنم عبور می کنند و منم اسیرشون می کنم

درست مثل اونها که من رو اسیر خودشون کردن

کسی چه میدونه؟

شاید واقعا یه روزی این غصه ها خریدار پیدا کرد

شایدم روزی طناب دارم شدن...

بامداد اسفند ماه

یک شب سرد و کسل کننده

من با خاطرات با تو بودن، با هم ولی تنها...

إمضاء: خط خطی

شنبه سوم اسفند 1392| 11:54 بعد از ظهر |تو بگو...| |

زخم خورده ی روزگارم.

پیشه ام صبوری ست.

کوله باری از بغض دارم و در بساطم جز اشک چیزی یافت نمیشود.

سالهاست که با این پیشه خو گرفته ام.

روزی اش گاهی غم است و گاهی تجربه.

امید و دلگرمی می فروشم و غم می خرم.

مبادله ایست٬ شاید ناعادلانه٬ اما بر پیشه ام عادت کرده ام. جزیی از وجودم است.

چه بسیار چیزها که در این سال ها ندیده ام.

 


برچسب‌ها: جزیره ی متروک
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392| 0:13 قبل از ظهر |تو بگو...| |

بنشين صاف و ساده گريه کنيم          مثل يک خانواده گريه کنيم

روي شن هاي آبدار و نمور             زير پل هاي جاده گريه کنيم 

گرچه آن قدرها هم آسان نيست         بنشين ايستاده گريه کنيم

زير سوهان زندگي بنشين                مثل آهن براده گريه کنيم

گاه گاهي به ياد آن شاعر                که خيالي نزاده گريه کنيم

گريه مرد کار خوبي نيست               مثل يک مرد ماده گريه کنيم

همه انواع گريه را کرديم                بنشين صاف و ساده گريه کنيم

شنبه دوازدهم بهمن 1392| 4:49 بعد از ظهر |تو بگو...| |

 

 همونطور که رفتنم دلیل داشت؛ حتما برگشتنمم دلیل داره

یکشنبه بیست و نهم دی 1392| 5:48 قبل از ظهر |تو بگو...| |

این روزها زیاد گله مندم!!!

از همه چیز و از همه کس...

بیشتر از همه از خودم

روزهای غصه دار

این روزها همه چیز برام درهم شده هیچی اونطور که باید باشه نیست!!!

زندگی هم شده تکرار مکررات...

اصلا دستم و حس و حالم به نوشتن که هیچ؛به زندگی هم نمیره


شایدم دعای فلانی باشه که ایطور شدم

راستی فلانی حالم خوب نیست،هیچ خوب نیست؛هیچ...

خوش به حال دختری که تموم دغدغه زندگیش قبولی ارشده.

امروزم اومدم بگم که کماکان نفسی هست،متأسفانه...

1392/8/20

یک روز بارانی

دوشنبه بیستم آبان 1392| 5:5 بعد از ظهر |تو بگو...| |


[-Design-]