X
تبلیغات
برای آن کسی که نبودنش قلبم را خرد کرد


برای آن کسی که نبودنش قلبم را خرد کرد

برای آنکه دوستش دارم و نمیداند،چه بگویم؟

اگــــــرمـیدانستند بــــا تــــو در رؤیـــــاهـــــایــــم تــــا کــجـــا رفــتــه ام

ســنـــگـــســـارم مـــیــکــردنـــــد

خواستن همیشه توانستن نیست

گاهی فقط داغ بزرگیست

که تا ابد در سینه ات می ماند

خودتان را در قلب هیچ آدمی نچپانید جا نمی شوید

چروک می شوید فقط...

روی قبرم بنویسید:

اولین باری نبود که مــــــــــــــــــــــــرد...

چه معادله ی نابرابری

وقتی که من برای دیدنت چشمهایم را می بندم

تو برای ندیدنم!!!

صدای سوت قطار

بعضی ها گوششان را می گیرند، بعضی ها قلبشان را...

بــــــبـــــــــوس مـــــــــرا...

بیخیال فـــــــــــرشـتـــــه های روی شانه هایمان

آنــــــــــــهـــــــــا حـــــــــســـــــــودنــــــد

مـــــــــن دیــــــگـــــــه احــــــــســــــــاســی نـــــــــدارم

کـــــــه تـــــــو بـــــــخـــــــوای جـــــــــریــــــــحـــــه دارش کــــنی

همین چند خط دلیلی بودن برای بودنم

فروردین ماه

شبی تاریک و عجیب ...

إمضاء: خط خطی


برچسب‌ها: متفرقه
دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393| 0:31 قبل از ظهر |تو بگو...| |

دارم از تــو حــرف می زنــم

امــــا روحــت هم از نوشــــته هــایم خبــر نــدارد

ایــــرادی نــــدارد یــاد تــو

به نوشتــــه هــایم رنــگ می دهــد

شــایــد دیگــری بخــــواند و آرام گیــــرد ذهــــن پریشــــانش


گـــــاهــــی
دلم بــرای زمــــانی
کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود

من یاد تو را تا کردم و لای آن کتاب حافظ روی طاقچه


که تو به من هدیه کرده بودی پنهان کردم …


آری خوب می دانم که دیگر نیستی


ولی چه کنم که همه ی فال هایم تا ابد بوی تو را خواهند داد ؟!


http://s5.picofile.com/file/8114449068/18533177509296301421.gif

همین چند خط دلیل حیات...

اواسط فروردین ماه

نیمه  شبی تاریک

إمضاء: خط خطی




برچسب‌ها: فروردین ماه, شعر بی ربط, قافیه
چهارشنبه بیستم فروردین 1393| 1:50 قبل از ظهر |تو بگو...| |

سلام

امروز 1393/1/12 است، یعنی 12 روز از بهار 93 گذشته

گردش روزگار در حال چرخیدن و عمر ما هم در حال سپری شدن.

ما که نفهمیدیم سر زنده بودن که میگن یعنی چی؟

هر وقت اومدیم دیدی جدید نسبت به زندگی و اطراف داشته باشیم بی فایده...

چون همه چیز همونی هست که باید باشه.

ولی انگار من اونی نیستم که باید باشم

اینم حکایتیه...

حالا نمیدونم من باید خودم و دیدم رو تغییر بدم یا اینکه بمونم و

ببینم کی روزگار یا شرایط تغییر می کنند

بگذریم

راستی یادم رفت سال نو رو بهتون تبریک بگم،

ســـــــــــــــــال نـــــــــــــو مـــــبـــارکــــــــ

پیریه دیگه، پس لطفا به من خرده نگیرید

همون که میگه ما ز ظاهر جوانیم و ز دل پیر شدیم

امیدوارم اون بنده خدا هم سال خوبی داشته باشه

اونی که به نبود من حسابی عادت کرده

و مطمئنم حالشم خیلی خوبه،خیلی بهتر از من

خدا رو شکر...

امیدوارم در سال جدید من و همه شرایط هم تغییر کنیم

حسابی به تغییر اساسی نیاز دارم

الان کسانی به عنوان دوست اطرافم هستن که نبودنشان بهتر است

امیدوارم کسانی را داشته باشم که ارزش داشته باشند

بازم مثل همیشه، همین چند خط کافی بود تا بگم کماکان نفسی هست

دوازده فروردین ماه

یک روز بهاری و آفتابی

إمضاء: خط خطی



برچسب‌ها: سال نو مبارک, بهار93
سه شنبه دوازدهم فروردین 1393| 2:2 بعد از ظهر |تو بگو...| |

امروز هم مثل بقیه روزها...

همه چی تکراریست

راستی چند روزی میشه که بخیه عمل رو هم باز کردم

به لطف عمل چند روزی هست که خوب نمیتونم سر پا بمونم

میگن خوب میشم

ولی به حال من فرقی نداره!!! 

خلاصه زندگی در حال گذاره

راستی چند روز دیگه عیده

همین چند خط برای امروز کافی بود تا مثل گذشته دلیلی باشن برای زنده بودنم

اواخر اسفند ماه

یک روز ابری و دلگیر

‌‌‌إمضاء: خط خطی


برچسب‌ها: سال نو, بخیه, عمل, هوای ابری
شنبه بیست و چهارم اسفند 1392| 11:18 قبل از ظهر |تو بگو...| |

امروز 5مین روز بعد از عمل است

آخ که چقد درد داره این عمل، میگن از درد زایمان بدتره

البت من که زایمان رو تجربه نکردم و نخواهم کرد

ولی عجب دردی داره آپاندیس و یا شاید زایمان...

مشغول جمع بندی وسایل خونه جهت اساس کشی

البت من نه؛ حضراااات

همین چند خط کافی بود تا بگم، کماکان نفسی هست...

در بستر بیماری

یک شب سرد

إمضاء: خط خطی




برچسب‌ها: آپاندیس2
یکشنبه یازدهم اسفند 1392| 7:16 بعد از ظهر |تو بگو...| |

سلام

امروز سومین روزیست که آپاندیسم رو عمل کردم

حالمم اصلا خوب نیست

دردم زیاده،

در بستر بیماری
یک روز تلخ دیگر
إمضاء: خط خطی
جمعه نهم اسفند 1392| 10:42 قبل از ظهر |تو بگو...| |

امشبم تلخم

تلخ تر از همیشه...

روز به روز تلخ تر

نوشته هام قافیه نداره

یعنی خودم نمیخوام قافیه دارش کنم

مگه دلتنگی هام قافیه دارن؟؟؟

دل تنگی، دلتنگیه قافیه نمی خواد


واقعا نمیدونم اسمش عشق بود یا حماقت...

باز همان فکرهای همیشگی، باز هم غصه های همیشگی

ولی غصه هم دیگه اون مزه ی همیشگی رو نداره


خیلی تلخه حتی غصه خوردن هم برات عادت بشه

درست مثل این روزای من

زندگی تکرار مکررات است و دیگر هیچ


از ابتدای نوشتن هم گفتم حرفام و نوشته هام قافیه نداره

پس به حرفام ایراد نگیر

مینویسم چون عبارات در ذهنم عبور می کنند و منم اسیرشون می کنم

درست مثل اونها که من رو اسیر خودشون کردن

کسی چه میدونه؟

شاید واقعا یه روزی این غصه ها خریدار پیدا کرد

شایدم روزی طناب دارم شدن...

بامداد اسفند ماه

یک شب سرد و کسل کننده

من با خاطرات با تو بودن، با هم ولی تنها...

إمضاء: خط خطی

شنبه سوم اسفند 1392| 11:54 بعد از ظهر |تو بگو...| |

زخم خورده ی روزگارم.

پیشه ام صبوری ست.

کوله باری از بغض دارم و در بساطم جز اشک چیزی یافت نمیشود.

سالهاست که با این پیشه خو گرفته ام.

روزی اش گاهی غم است و گاهی تجربه.

امید و دلگرمی می فروشم و غم می خرم.

مبادله ایست٬ شاید ناعادلانه٬ اما بر پیشه ام عادت کرده ام. جزیی از وجودم است.

چه بسیار چیزها که در این سال ها ندیده ام.

 


برچسب‌ها: جزیره ی متروک
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392| 0:13 قبل از ظهر |تو بگو...| |

بنشين صاف و ساده گريه کنيم          مثل يک خانواده گريه کنيم

روي شن هاي آبدار و نمور             زير پل هاي جاده گريه کنيم 

گرچه آن قدرها هم آسان نيست         بنشين ايستاده گريه کنيم

زير سوهان زندگي بنشين                مثل آهن براده گريه کنيم

گاه گاهي به ياد آن شاعر                که خيالي نزاده گريه کنيم

گريه مرد کار خوبي نيست               مثل يک مرد ماده گريه کنيم

همه انواع گريه را کرديم                بنشين صاف و ساده گريه کنيم

شنبه دوازدهم بهمن 1392| 4:49 بعد از ظهر |تو بگو...| |

 

 همونطور که رفتنم دلیل داشت؛ حتما برگشتنمم دلیل داره

یکشنبه بیست و نهم دی 1392| 5:48 قبل از ظهر |تو بگو...| |

این روزها زیاد گله مندم!!!

از همه چیز و از همه کس...

بیشتر از همه از خودم

روزهای غصه دار

این روزها همه چیز برام درهم شده هیچی اونطور که باید باشه نیست!!!

زندگی هم شده تکرار مکررات...

اصلا دستم و حس و حالم به نوشتن که هیچ؛به زندگی هم نمیره


شایدم دعای فلانی باشه که ایطور شدم

راستی فلانی حالم خوب نیست،هیچ خوب نیست؛هیچ...

خوش به حال دختری که تموم دغدغه زندگیش قبولی ارشده.

امروزم اومدم بگم که کماکان نفسی هست،متأسفانه...

1392/8/20

یک روز بارانی

دوشنبه بیستم آبان 1392| 5:5 بعد از ظهر |تو بگو...| |

راه بدی را انتخاب کرده بودم برای نگه داشتنت!

صداقت ؛

مهربانی ؛

زیاد به “تو” توجه داشتن ؛

و خیلی حماقت های دیگر …

این روزها ، هرچه خائن تر باشی ،

دوست داشتنی تری …

خوش بحالت آدم ! خودت بودی و حوا !

وگرنه حوای تو هم به هوای دیگری میرفت!!

هرچقدر که آدمها رو بیشتر میشناسی ، تنهاییت دلچسب تر میشه !


دوره، دوره تنهایی دستها نیست
دوره، دوره تنهایی دلهاست...

ببند در آن دلت را … که به روی همه باز است!
یـــــــــــــــــخ کردم …



به بعضی ها باید گفت هــــی‌ فـــلانــی نردبـــان هــوس را بـردار و از اینـجـا

بــرو،

با ایــــــن‌ چــیــــزهــا قـــدت به عشق نـمـی رسد !

عـــشـــق بـــال مـــی‌خــواهــد کـه تـــو نـــــــداری . . .
هرری..

یکشنبه سی و یکم شهریور 1392| 4:28 بعد از ظهر |تو بگو...| |

قلب عزیز خفه شو !!!!

و در همه کارها دخالت نکن

 همان که خون پمپاژ کنی کافیست

اگر هم خسته شدی اجباری نیست به کار...

در باز و بسته می شود

باز شوخی اش گرفته

ادای آمدنت را در می آرد

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن ...

چندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ ...


پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392| 11:56 قبل از ظهر |تو بگو...| |

تو را دوست می دارم


تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود،

برای خاطر نخستین گل ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس

اندک می بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم

برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها

که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم..

هستـــــــــم...


برچسب‌ها: دوستت دارم, هستم, آفتاب, باران
سه شنبه پانزدهم مرداد 1392| 7:21 بعد از ظهر |تو بگو...| |

با سلام خدمت همه ی دوستای عزیزم

اونایی که با حضورشون شور و حال اساسی رو به زندگیم میدن

اومدم یه عذر خواهی اساسی کنم؛اینکه مدتیه بسیار بسیار گرفتارم

به همین خاطر فرصت نکردم که خیلی زود آپ کنم یا به دوستای عزیزم مثل گذشته سر بزنم

دعا کنید که انشالله هر چه سریعتر مشکلات حل بشن

ولی تو این مدت منو مثل همیشه با نظرات خوبتون خوشحال کنید

قول میدم انشالله جبران مهربونیاتون رو بکنم و مثل گذشته پایه ثابته وبای نازتون باشم

فعلا ...

دوشنبه هفتم مرداد 1392| 7:51 بعد از ظهر |تو بگو...| |


وقتی که به جای بمان ، می گویی هر طور راحتی ، بوی خیانت می دهی


می دانی ؟

دلم یک آمدن می خواهد ،

بی هیچ رفتنی و یک همدم که خیانت نداند


پچ پچ دوستت دارم های تو در گوش او به گوشم میرسد 

بازیچــه ام یا باز بچــه فرضم کرده ای ؟


هى لعنتى

بیا باهم بازى کنیم:

تو پاکت های خالی سیگارم را بشمار،

من هم،

“شماره غریبه هاى توى گوشى أت را”


هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟

نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم

چهارشنبه دوم مرداد 1392| 9:59 قبل از ظهر |تو بگو...| |

پیش از تو هم نزدیکترین کسانم مرا بی عشق می خواستند...!!!

آنها هم مانند تو نمی دانستند که

هر گاه درون مردی از باور عشق خالی شد،

جایگاه کینه و نفرت و خودخواهی می شود ...

تو از من می خواهی، همه چیزهای زمینی را باور کنم...

تو از من می خواهی روی زمین بایستم ...

اما از عشق زمینی بگریزم !....

برچسب‌ها: عشق زمینی, مردها, نزدیک ترین
شنبه بیست و پنجم خرداد 1392| 8:10 بعد از ظهر |تو بگو...| |

شبی مست میگذشتم ز ویرانه ای

ناگه چشم، مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره...

تا که دیدم صحنه ی ویرانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب

پدر کور و فلج افتاده اندر گوشه ای...

دخترک مشغول عیش نوشی با بیگانه ای

بهر نان خانه ای...

از آن پس به خود لعن فرستادم

که دیگر مست نروم سوی هر ویرانه ای

تا که ببینم:

دختری عصمتش را فروخته بهر نان خانه ای

بهر  نان خانه ای...


برچسب‌ها: ویرانه, مست, پسرک, دخترک, نان
دوشنبه بیستم خرداد 1392| 11:23 بعد از ظهر |تو بگو...| |


[-Design-]