گاه نوشته های من ...

برای خودم می نویسم...

هه، یادش بخیر یک ماه پیش همچین موقعی نیمچه امیدی داشتم ولی حالا...

یادش بخیر سال گذشته همچین روزی به سال آینده که الان باشه کلی خوشببن بودم...

یادش بخیر که فکر میکردم همه چیز حتی خودمم خوب میشم،،، ولی...

خدایا کاملا به خیر و صلاحت ایمان دارم، اما تو این مدت هر چه میخوام خودمو آروم کنم نمیشه!!!

آرومم کن،،،

امشبم یه شب نخوابی دیگه.

قربونت برم خدا که تو چقدر صبوری...

کماکان نفسی هست...

شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴| ۱:۵۹ قبل از ظهر |تو بگو...| |

در انتظار یک معجزه ام...

خدایا،،،عجب آشفته بازاریست.

پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴| ۱:۴۶ قبل از ظهر |تو بگو...| |

بی مقدمه بگم: عجب بارون باحالی در حال باریدنه.

ایقد داخل حیاط زیر بارون موندم که همه ی لباس و بدنم خیس خیس شد

ای کاش میشد بیشتر بمونم

ای کاش  همونطوری که آب از سر و  صورت و پاهام راه گرفته بود

تموم دل مردگی و غصه هام رو هم از تنم با خودش میبرد...

چه اتفاق های نادری رو تو این مدت تجربه کردم

چه آدم های خاص و با شرایط خاص ترشون که دیدم

قربونت برم خدا

من واقعا 

راضیم

به

رضای تو...

یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴| ۲۳:۵۸ بعد از ظهر |تو بگو...| |

دردت به جان، بي قرار پر گريه ام پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي؟؟؟

يادت باشد هميشه اين منم كه مي مانم و اين تويي كه مي روي...

در جمع من و اين همه بغض بي قرار جاي تو خالى...

چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴| ۲۳:۱۷ بعد از ظهر |تو بگو...| |

بعد از مدتها دوباره بیخوابی...

آخ که چقد دلم گرفته...

تصمیم گرفتم که دیگه غصه ها و ناراحتی هامو اینجا هم ننویسم!!!

همه با شنیدن حرفهام یا خوندن مطالبم خیلی زود میگن اه چقدر دل مرده و افسرده و نا امید و... هستی.؟

ای کاش کسی پیدا میشد و منو از جایگاه و شرایطم درک میکرد یا اینکه میدید،،،

قطعا کسی نمیتونه؛ ولی، ولی، خدا که میببنه و همه چیز رو خوب میدونه...

پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴| ۴:۱۸ قبل از ظهر |تو بگو...| |

امروز بعد از چندسال تموم شد...

انتظار،بلاتکلیفی، نابودی، خستگی...

خدا را شکر که تمام شد، اما،اما،،، حیف که خوب تمام نشد...

فقط و فقط یک چیز آرامم می کند: ایمان به خیر و صلاح خداوند نسبت به بندگانش.

بعضی وقتها به چنین روزی که فکر میکردم استرس تمام وجودم را می گرفت و به گمانم آخر دنیا میآمد؛ ولی امروز واقعا به این فهم رسیدم که یاد خدا آرامش بخش دلهاست.

واقعا نمیدانم سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد، واقعا نمیدانم خداوند چه چیزی را به صلاح میداند اما با تمام ضعفم و حقارتم به درگاهش التماس می کنم عاقبت بخیر بشم...

قطعا من و شرایطم را خوب میبیند،،،

زندگیم فدات، آقا جان که چقدر غریبی.

پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴| ۱۴:۱۶ بعد از ظهر |تو بگو...| |

صبح يك روز خاص... همين.
چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴| ۱۰:۱۸ قبل از ظهر |تو بگو...| |

الحمدالله که خوبم.

خدا رو شکر که یه خورده بهترم، ولی باز شکر...

اما این وسط یه دغدغه اساسی بوجود اومده که فقط با عنایت حضرت ارباب حل خواهد شد.

تنهایی خوب نیست،و بدتر از اون اینه که بودنت تنهایی کسی رو بیشتر کنه!!!

آدم نمیدونه باید بمونه یا بره؟؟!!

آخ که چقد این مدت شرایط بالا و پایین شده برام، به هیچ وجه فکر نمیکردم زندگی اینطور با من تا کنه؛

هر چند که این شرایط بد هم نبود، حسابی پوست کلفت یا بهتر بگم پخته شدم...

یک چیز رو شک ندارم: اوس کریم واقعا داخل دلهای شکسته و نا امید هستش.

خدایا اگه دل کسی رو از عمد یا غیر عمد شکستم خودت ببخش...

سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴| ۰:۳ قبل از ظهر |تو بگو...| |

و ای کاش خداوند فهممان را تا حدی بالا میبرد که مصلحت بعضی امور را میفهمیدیم.

و ای کاش خداوند آنقدر خوبمان کند و از بدی هایمان چشم پوشی نماید تا معنای واقعی عاقبت بخیری را درک کنیم...

خودت خوب میدانی که با تمام وجود بی وجودم، در مقابل ذات کبریاییت سر تسلیم فرود آورده ام؛ چون که خود فرمودی من در دلهای شکسته هستم.

نا امیدم ولی با تمام وجود امیدوار،!

نا امید از دنیای فانی و اموراتش، امیدوار به رحمانی و رحیمی بی حد و وصف شما خدای مهربانم.

اللهم اهدناالصراط المستقیم....

شنبه پنجم دی ۱۳۹۴| ۲۳:۴۵ بعد از ظهر |تو بگو...| |

امشب از بس خسته ام خوابم نميبره.... باورتون ميشه؟از شدت خستگي ناي خوابيدن ندارم ولي خدا رو شكر كه بيدارم;بمااااااااااند....
پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴| ۳:۵۱ قبل از ظهر |تو بگو...| |

امروز اولين روز زمستون بود. زمستوني كاملا متفاوت و خاص. خدا ميدونه كه اين شب ها بهترين و قطعا رويايي ترين روزها و شب هاي عمرم بوده ان شاءالله بهتر از اينها هم بشه فقط براي مخاطب خاص خاص خاص خودم.
سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴| ۲۳:۴۸ بعد از ظهر |تو بگو...| |

امروز جلوی مغازه یکی از دوستام نشسته بودم.

هوا فوق العاده سرد سرد سرد، تقرببا ساعت یازده صبح .

صحنه ای اتفاق افتاد که ذهن داغون منو داغون تر کرد...

این روزها و بهتر بگم این مدت خیلی سختی کشیدم و سختی های خیلی ها رو از نزدیک دیدم و بعضا لمسشون هم کردم.

اما مشکل امروز رو که دیدم واقعا هنگ کردم، نمیدونستم به آینده فکر بکنم یا به گذشته ؟!

تو اون هوای سرد که راحت میتونم بگم حداقل ده درجه زیر صفر بود؛ پیر زن ضعیف جسته ای با قدی تقریبا خمیده، با چادر رنگی ، یه تسبیح آبی گردنش انداخته بود، عینکهاش ذره بینی و روسری سفید ی که موهای حناییش از زیرش بیرون زده بود، با یک جفت دمپایی پلاستیکی آبی رنگ.

آلزایمر داشت...

پا به پاش توی سرما کنار خیابون ایستادم، البته پسرش هم بود، مرد میانسالی که تقریبا پنجاه سالی داشت...

مادر بهانه ی همسر گرفته بود. همسری که به قول پسرش 16 سال پیش فوت کرده ... تلخ تر اینکه از شدت بیقراری گریه هم میکرد، که چرا هنوز برنگشته؟!

سمج ایستاده بود،  پسرش میگفت بریم خونه، بریم آقامم میاد...

هه، جواب میداد نه آقات رفته برا نهار نون بگیره، منتظرش نمونم ناراحت میشه، غصه میخوره. باید بمونم با هم بریم خونه.

پسرش میگفت گهگاهی ایطور میشه، دست خودش نیست.

خندم گرفت به این حرف،،،دست خودش نیست.

بی تعارف بگم من که بعدش کلی گریه کردم، جانم فدای مادر و جایگاه مادر.

نمیدونم چطور ذهنمو بیان کنم ولی خیلی تلخ بود،

واقعا دنیا هیچ مطلقه، و هیچ تر از دنیا  اون کسیه که این هیچ رو خیلی به حساب بیاره.

قدر داشته هامون رو بدونیم.

پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴| ۲۲:۵۷ بعد از ظهر |تو بگو...| |

ساعت سه بامداد است، همه خوابیده اند. ولی من بیدار....

همین.

چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴| ۳:۲ قبل از ظهر |تو بگو...| |

امروزم یک روز تکراری دیگه بود که گذشت؛ تنها فرقش با دیروز و روزهای دیگه اینه که اسمش جمعست...

خودمونیم ها ولی هوا هم خیلی یخه، یعنی خیلی بد یخه.

به نظر من آدم اگه بخواد فاز رمانتیک بگیره تو این هوا باید بگه: چه لذت بخش است نوشیدن یک فنجان قهوه یا چای در این سرمای پاییری، تازه اونم در کنار معشوقه و از این در ی وری ها...

هه،،،

حتی فکرها و تخیلای ایطوری هم، حال به هم زن هستن...

ای کاش از همون اول میشد سیلی محکم روزگار و خورد و حواست به خیلی از باید ها و نبایدها می بود.

در کل امروزمم خوب نبود و مطمئنم که فردامم خوب نیست.قطعا با این شرایط هر روز بدتر از دیروز خواهد بود. که دیگه مهم نیست...

فقط باید بگذرونم، فقط...

اما چند وقت پیش که به خاطر کسالتم بستری شدم، خوب فهمیدم که هم چیز روزگار قاعده داره، حساب داره، کتاب داره...آره دادا اینجوریاست.

اونی که باید بدونه، خوب میدونه من دارم چی میگم(خدا).

آآآه، ای کاش خدا هم گاهی وقتها حوصلش سر میرفت؛ همین.

کماکان نفسی هست

جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴| ۱۷:۵۹ بعد از ظهر |تو بگو...| |

پر از هیچم،،،،

حال و روزم هر روز بدتر از دیروز.

تازگی ها قبرستان که میروم سرسام میگیرم، از سکوت...

سکوت انسان هایی که روزگاری حرفها،فریادها،غصه ها و... داشتند و امروز....

فریاد سکوت مرگ شبیه فیلمی ترسناک است.

کماکان اندک  جانی هست.

چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴| ۱۶:۲۵ بعد از ظهر |تو بگو...| |

امروز پنجمین روزیست که بستری شدم

همه چیز بدتر میشود،،، همه فکرهای خوب را کنار گذاشته ام هیچگاه به آنها نخواهم رسید...

شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴| ۸:۴۵ قبل از ظهر |تو بگو...| |

کم کم احساس میکنم همه چیز داره عادی میشه یا اینکه باید عادی بشه.

از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن...

تنهایی بهتر از بودن با آدمهای حقیر و کودن است، اصلا یک ثانیش شرف داره از 24 ساعت بودن با کسی مثل ''م." خدا روشکر.

واقعا،،،

چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴| ۰:۴۸ قبل از ظهر |تو بگو...| |

بنا نداشتم امروز چیزی بنویسم، اما به این تکه شعر برخوردم حیفم اومد اینجا ثبتش نکنم 

مگر میشود 

زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد 

خدای خالق دانه های انار... 

خدایا نگاهی... 

من، خ س ت ه ا م

شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴| ۱۷:۳۰ بعد از ظهر |تو بگو...| |

ساعت از دوازده گذشته است

همه خوابند و همه جا آرام...

سکوت مطلق،،،

تنها صدای سوختن شعله های بخاری اتاق به گوش میرسد؛ و اگر بخواهم بهتر بگویم صدای سوختن شعله های بخاری اتاق تمام سکوت را در بر گرفته است...

قدری کتاب خواندم؛ ابتدا سراغ تاریخ رفتم، به امید آرامش ؛

ولی این روزها آنقدر ذهنم فلسفی شده است که تاریخ خواندن هم من را به فکر عمیق فرو میبرد... تاریخ را گذاشتم و به سراغ اشعار فروغ عزیز رفتم...

بر خلاف هر شب یا همیشه احساس میکنم ساز شعرهای فروغ امشب کوک نیست یا شایدم من دل و دماغ هم صحبتی با وی را ندارم...

به ناچار آن را رها کردم... هیچ چیز معلوم نیست...

نشسته ام، تنها یک کوره امید من را دلخوش و پا برجا نگه داشته است...

اما خوب که فکر میکنم میبینم خوب آخرش چه؟؟؟

نامعلوم است،،،

فقط آن کسی که عالم بالغیب است میداند؛ و خوشبحالش که  میداند، چون خداست...

نامعلوم است،،، چون دقیق نمیدانم امشب تا کی باید بیدار بمانم ...

خیلی وقت است که همه چیز نامعلوم است"!!!

ای کاش قدرت تغییر دادن بعضی مسائل را داشتم.

یک چیز را هیچ دوست ندارم،،،کسی که دیگر با او رفاقتی ندارم هیچگاه به وبلاگم سر نزند !!!/.

با شما هستم آقای مخاطب خاص.

یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴| ۰:۴۲ قبل از ظهر |تو بگو...| |

کم کم پاییز هم از نیمه گذشته...

ترسم از اینه که زمستون هم بیاد به دنبالش بهار، ولی اون چیزی که باید اتفاق بیفته رخ نده...

خدا میدونه چقد از نظر ذهنی مشغولم، بعضی وقتها با تموم وجودم برای سیمین دانشور و فروغ طلب مغفرت و آمرزش میکنم و فاتحه قرائت میکنم؛ جدا که روحشون شاد چون عجیب تو این مدت مخصوصا تو این یک ماه با خوندن شعرهاشون آروم میشم.

اما از اینم میترسم که نکنه با این شرایط و حال و روز داغون دیگه شعرهای پر از آرامش سیمین هم برام آرامشی ناشته باشه...

امروز سومین روزیه که سرما خوردم، خیلی هم بد سرما خوردم... اما خوبیش اینه که سر درد سرماخوردگی جایگزین سر درد فکر کردن شده!!! آخه این نوع سر درد رو بهتر و راحت تر میشه تحمل کرد.

چه زیبا گفت سیمین دانشور:

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 همچنان نفسی هست

راستی یادت بخیر،

ای کاش میدونستم تو در چه حالی

 

 

 

شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴| ۱۷:۲۳ بعد از ظهر |تو بگو...| |


[-Design-]